شوق آمدنت بهانه بودن بود
رقص آبی چشمانت تمنای خفتن بود
تمام زمزمه های گاه و بی گاهت دعای رفتن بود
چه گویم از دل خود که شادی ام با تو زیستن بود
به عشق گفتم چشم به راه بمان
ولی درون تو لبریز از شوق پریدن بود
نه هیچ کلامی نه هیچ لبخندی فقط سکوت حاکم بود
در آن زمان که شنیدم قصد تو دل بریدن بود
چگونه فراموش کنم خاطرات تو را
چگونه باور کنم هدیه ات به من دل شکستن بود
هنوز از مستی نگاهت خراب مانده ام
گمانم این بود که تقدیر من به تو پیوستن بود
گسستی دل از من رفتی و رفتی
چه گویم از این عشق که حکایت دل سوختن بود
***
برای عبور از جاده عاشقی فقط یک بهانه می خواهم برای عشق بازی با دلم یک نگاه و کاشانه می خواهم برای رقص و شور شعر هایم چشم تو و یک ترانه می خواهم برای با تو ماندنم یک عشق بی کرانه می خواهم من برای واژه های گوشه گیرم یک کتابِ پر افسانه می خواهم برای ماندن بی تردید و خواندن بی تخریب یک بغل احساس جانانه می خواهم . برای با تو جاری شدن یک تعبیر ساده می خواهم برای عشوه ای زنانه از جان یک لبخند بی قاعده می خواهم و آخر هم از اینهمه هیاهو و تلاطم من تو را یکبار بی بهانه می خواهم
من برای فریادم تو را بهانه می کنم ...
و تو برای سکوتت مرا ...
چه دردناک است قصه ی من و تو ...
قصه ی فریاد و سکوت !!! ...
...................................................
حرفی برای گفتن نمانده است ...
دلی برای دلتنگ شدن نمانده است ...
اشکی برای ریختن نمانده است ...
امیدی برای ماندن نمانده است ...
توانی برای گلایه و شکایت نمانده است ...
قلبی برای عاشق شدن هم نمانده است ...
حتی دستی برای تمنای یک آرزو هم نمانده است ...
شاید زخم سکوت تو ...
روزی قلب فریاد مرا بشکند ...
و مرا به سکوتی ابدی وا دارد ...
شاید ...اما می دانم ...آن روز ... روز سکوت من ... این روزها نیست ...
***
خواهم نوشت
از آنچه در من خو گرفت
با من ریشه داد
با من رشد کرد !
خواهم نوشت
برای تو
" تویی که هیچگاه ندیدنت
ولی همیشه دوستت داشتم
به مانند، خدا ... "
خواهم نوشت از تو که،
در پشت چشمم خانه کرده بودی و
گاه و بیگاه
نگهبان خوابهایم بودی
و گاه، باران میشدی ...
سکوت می کنم
بغض می کنم
و همچنان خواهم نوشت
برای رودهای جاری
در دل ...
برای بن بست های همیشه دلگیر
همیشه درگیر
در دل ...
برای قورباغه مادهایی که
عاشقانه
آواز قورباغهی نر را میشنود
و من احمق به آن صدا
میخندم !
گاه گاه
قلمم
حریف دردوارههایم نمی شود !
اما باز
در کور کوچههای دل
کورمال کورمال قلمم را میکِشم ...
و شاید میکُشم، در کوچههای دل ...
خواهم نوشت ...
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون بهونه همیشگی
فدایه مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون
فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت
برای مهربونیات ، نوازشات ، بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته ؟
یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته ؟
من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت می میره
روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی؟
بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی
یه وقت منو گم می کنی تو دود این شهر غریب
یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیفت تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت نا غافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره
غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه
سرفه های مکررم ماله هوای دوریه
گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه که باره اوله میره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدونه من خوش میگذره؟
دلت مخواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره ؟
از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون
یادت میاد گریه هامو ریختم کناره پنجره؟
داد کشیدم ترو خدا نامه بده یادت نره
یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کناره در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری منو فراموش می کنی
فانوسه آرزوهامونو داری خاموش می کنی
گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست
عکسایه نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم
داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی میارم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هیچوقت نگیر؟
حرف من و به دل نگیر همش ماله غریبیه
تو رفتی من غریب شدم چه دنیایه عجیبیه
زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه؟
دلم واست شور میزنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صدتا کتاب
که هر صفحش قصه چندتا درده و چندتا عذاب
می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن
****
خدایا خسته ام خسته تر از آنچه تو می دانی ...
نالانم نالانتر از آنکه تو دیده ای ...
پریشانم پریشانتر از انکه تو می شناسی ...
و تشنه ام تشنه تر از هر تشنه که سیراب کردی ...
هرگز فکر نمی کردم چنین شود ...
هرگز فکر نمی کردم که روزی چنین درمانده شوم ...
هرگز فکر نمی کردم که روزی چنین خسته و ناتوان شوم ...
ای دل ویرانه
ای دل خسته
ای دل سوخته
شاهدم
شاهدم که چگونه فنا شدی
چه ها که بر سرت نیامد
چه دوری ها که نکشیدی
چه اشکها که نریختی
چه آرزوها که نداشتی
عاقبت با تو چه کردند
عاقبت تو را چگونه شکستن
ای دل آن روز که تو را تقدیم کردم
چگونه بودی ؟
حال تو را چگونه به من پس دادند ؟
چگونه فنا شدی !
خدایا خدایا غمگین بودن چه تلخ است چه تاریک است چه تنفر آور است
خدایا غمگینم غمگینتر از هر چه تو آفریده ای ...
وای که در این شب تلخ
در این شب طولانی باید چگونه گذر کنم
چقدر تلخ است
غریبی بی پناهی
خدایا چگونه رهایی یابم خدایا چگونه رهایی یابم خدایا چگونه رهایی یابم
تو رفتی رد پایت در دلم ماند
شکوه خنده هایت در دلم ماند
دلم را با سحر خوش کرده بودم
غروب ماجرایت در دلم ماند
شریک درد هایم بودی اما
غم بی انتهایت در دلم ماند
هزار و یک شبم چون باد بگذشت
طنین قصه هایت در دلم ماند
سپردی سر نوشتم را به پاییز
بهار با صفایت در دلم ماند
علی رغم سکوت ساده من
سفر کردی صدایت در دلم ماند
و حالا مثل یک رویای برفی
تو رفتی رد پایت در دلم ماند
تو رو هیچوقت نمی بخشم قسم به اشک ستاره
اشک چشماتو نگه دار واسه اون که بی قراره
یادته هر چی بدی بود جا گذاشتی تو نگاهم
چیدی هرچی قاصدک بود بی بهونه از تو راهم
یکی گفت به قلب خسته تو رو با دیگری دیده
دل نکرد باور و گفتش دروغ بود هرچی شنیده
من میگفتم که دروغه ، کی میگه کرده خیانت
پشت هم دروغ می بافن همه از حس حسادت
یادمه یه شب تو مهتاب دیدمت با یه غریبه
دل آروم شکست و داد زد، این همونه این رقیبه
پر بارون شد نگاهم واسه عشق رفته از دست
واسه احساسی که آخر رفتش و به پوچی پیوست
شنیدم گفتی هنوزم واسه چشمات بی قرارم
اشتباه کردی عزیزم من دیگه دوست ندارم
عادت هم نکرده قلبم بی وفایی رو ببخشه
این که هر کسی شکستش از گناهش ساده رد شه
تو رو هیچوقت نمی بخشم، قسم به گلای پونه
بد جوری دل رو شکستی، اینو خوب یادت بمونه
توی خاطرم می مونه یه نفر به رسم فرهاد
دلمو گرفت و یک روز بی بهونه پس فرستاد
***
ای همراه بهترین روزهای زندگیم
نبودنت را باور نمی کنم
با اینکه می دانم محال ترین آرزوی من بوده ای
ای همسفر جاده تنهاییم
دیری است که به امید با تو یودن نفس می کشم
و به انتظار دیدار تو زنده ام
با اینکه بارها گفته ای دیگر برنمی گردی
ای هم درد با غصه هایم
هنوز هم شریک لحظه های غم و شادی من هستی
و من هنوز هم با کسی جز تو درددل نمی کنم
با اینکه می دانم در کنارم نیستی
ای هم دل با قلب شکسته ام
قلبم برای تو می تپد
و تنها تو می توانی مرهمی بر زخمهای کهنه اش باشی
با اینکه تو خودت قلبم را شکسته ای
ای هم آغوش شبهای بی کسی ام
هر شب یاد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم
و پلکهایم به امید دیدن تو در رویا سنگین می شوند
با اینکه تو آنقدر دوری که حتی در رویا هم نمی توانم به تو دست پیدا کنم
ای همزبان بی صداترین فریادهایم
حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم
عشق تو را با تمام وجود فریاد می کشم
با اینکه می دانم گوشهایت صدای بی صدای دردهایم را نمی شنوند
ولی تو هر چه بی اعتناتر باشی من عاشق تر می شوم
من هنوز به عهد روز اول دوستی پایبندم
من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم
شاید هم خیلی بیشتر...